عاشق !

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ....

من و بلخی!

 
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

فکری دگر نباشد ....

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

ما را به جز خیالت فکری دگر نباشد

 

+ ما را ....

مهرش ...

 

رفته است !

             

                     مهرش از دلم نمی رود ....

 

 

 

هزار راه نرفته ....




خداحافظ ........x



+ باشد که بخشیده شوم از جانبتان.

نرم نرمک...


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

 

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

 

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

      "فریدون مشیری"



+گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ،هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

عطر تو ...


سر می روم از خویش  ! 

از گوشه گوشه فرو می ریزم

و عطر تو رسوایم می کند....



+ دلم گرفته ای دوست ! هوای گریه با من .

دروغگو ...

"" اگر کسی بگوید که " من به خدا عشق می ورزم "

و در عین حال از برادرش متنفر باشد ، دروغ گو است ،

زیرا کسی که به برادرش (که می بیندش) عشق نمی ورزد

نمی تواند به خدا که ( نمی بیندش) عشق بورزد ""


                       "انجیل یوحنا"



+ دارد قطار عمر کجا می برد مرا ؟؟؟!

بدل کار...

از پل های زیادی پریده ام

در رودخانه های بسیاری غرق شده ام

بارها

شاخ به شاخ شده ام با زندگی

بارها

گلوله خورده ام

و بارها

مرده ام

عشق

از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است!


". . . . . . . . . . . ."


+ بر آنچه گذشت ؛ آنچه شکست ؛ آنچه نشد؛  غم مخور . . . !

دیالوگ های ماندگار ....

1) همفری بوگارت: چشمات اذیتت میکنه...؟

لورن باکال: نه...!

همفری بوگارت: ولی پدر منو دراورده.


2)مهدی سلطانی : قانون چیه؟

قانون منم...چون  پول تو جیب منه.....!


3)نمیشه تا آخر عمر یه پات اینور جوب باشه یه پات اونور جوب!

بالاخره یه جا جوب گشاد میشه!


4)نسبت آدما رو دلشون مشخص میکنه نه شناسنامشون...



5)درسته که پول خوشبختی نمیاره ، ولی بی پولی حتما بدبختی میاره...!


1.خواب طولانی

2.مادرانه

3.گذشته

4.زن زیادی

5.بوتیک


+بین خدا و دلم مانده ام ....